تبليغاتX
.::<-کلبه تاریکی آفتاب ->::.

کلبه تاریکی آفتاب


بی عنوان

 

ترسم از این بود که  از کجا شروع کنم ... در پی کدوم نشونه ها باشم تا راه را گم نکنم ... تا ازت دور نشم .... تو وجودم گمگشته ای بودی ... به خیلی چیزا و خیلی کسا چنگ زدم و تو رو تمنا کردم ... تویی که نمی شناختمت ... برام فقط یه تجربه بودی ... اینه ... وقتی هستی آرومم و وقتی من میرم بی قرار ...

یادم نمی ره که اگه تو برم نمی گردوندی ... هنوز تو همون بی راهِ ها بودم ... درگیر با خیلی چیزا ... مشغول به خیلی کسا ... مثل همیشه آخرش هم حرف تو شد که از تو فقط آهیُ و از من نگاهی ... من که برای آه کشیدن ها پایان نمی بینم ، پس تو هم نگاهت رو از من دریغ نکن !

 

.تمام.                    

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

سلام بدون یه حرف کم و اضافه !
حالتون خوبه ؟ اصلا هم دلم براتون تنگ نشده بود ، مگه من بیکارم که دلم واسه ملت تنگ بشه ! خوشحالیدا ...

چه خبر ؟
اهان راستی من شکست عشقی خوردم ... یا کله رفتم تو دماغش ...خیلی حال داد ، واسه خودش سوژه ای بود ... این دخترا از دم همه داغونن ... چه میشه کرد ... مجبوریم تحملشون کنیم ...!

نیست من خیلی  تند تند اپ می کنم ، توی این دانشگاه هم که هی امتحان از ما می گسرن ، دیگه مغزم کشش وبلاگ نداره . همین مخ ردیف و داشتیم که دیگه اونم داره نابود میشه .(البته از تیپ و قیافه معرکه ام که بگذریما......!!!)

خوب دیگه بستتونه خسته شدم !

تا آپ بعدی بدور ( یه یه قرن بعده خودمون )

نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 18:3 توسط Peyman | لينك به اين پست

تنهایی..........

به خودت که میای می بینی تنهایی .... تنهای تنهای تنها ... آدم های زیادی دور و ورت هستد ولی باز تنهایی چون هیچ کدوم از اونا دوست ندارن ... برای هیشکی مهم نیستی ... البته مهمی ولی در ظاهر ... به خودت که میای میبینی اونایی که دوست داشتن ازت دورن خیلی دور ... دوست داری فقط یه بار دیگه نگاشون کنی ... مرور خاطراتشون هم برات لذت بخشه ... چون می دونی که اونا هم مث تو دوست دارن اونم از ته دل ... به خودت میای میبینی همونایی که ادعاشون می شد دوست دارن زندگیتو خراب کردن ... همونا پلهای پشت سرتو خراب کردن ...واسه چی ... فقط واسه اینکه یکم بخندند ... میبنی همه اونایی که دم از مرام و مردونگی میزدن ، بی معرفت ترین آدمهای دنیا هستند ... حتی اون مهربون ترینشونم دیگه تحولیت نمی گیره ... همه اونایی که فکر میکردی یه روزی ، یه جایی بهت کمک می کنن و دستتو می گیرن حتی نگاهت هم نمی کنن که ببینن زنده ای یا مُردی ... همه اونایی که به ادعای خودشون براشون مهم بودی خیلی زود فروختنت ... اونم برای هیچ و پوچ ... با این که خودشون شروع کرده بودن ولی آخرش هم لهت کردن ... دلت واسه یه لبخند مهربون تنگ شده ... واسه یه نگاه مهربون ...یه دوست مهربون ... یه هم دم و هم راز مهربون ... ولی تو تنهایی تنهای تنها .............

 

 

هیشکی منو دوست نداره....!

 

 

سلام بدون یه حرف کم و اضافه !

ببخشید که خیلی دیر اودمو آپ کردم اگه هم نبخشیدید به درک ، اصلا مگه من مثل شما بیکارم که بشینم و هی آپ کنم ، کمر من زیر مشکلای زندگی کاملا خم شده (الان یکی ندونه فکر میکنه من سی و خورده ای سالم هست با زن و یه بیستا بچه ) ، خوب بگذریم !!!

چه خبر ؟!؟!؟!

خیلی انسان های بی فرهنگی هستید

جدی هیچ خبری ندارید

مرده شور اون ریختتون رو ببرن !
شما یه تبریک گفتن هم بلد نیستی ؟
نه خدایی !؟؟

خوب من تولدمه عوضی ها...

خوب باشه بابا غلط کردم ... چرا این جوری می کنید .... له شدم ...بابا امون بدید ... بذاری منم یه چیزی بگم ... بسته ... به پیر به پیغمبر بسته ... چه قدر بی جنبه هستید گفتم تبریک بگید دیگه لازم نبود این قدر تبریک که میگید هیچ این همه ماچم . بوسه چاشنیش کنید !!!!
پس تا کار به جاهای باریک نکشیده و این ماچ و بوسه هاتون خلاف تر از این نشده من برم !!!

راستی تولد همه بچه های اذر از جمله : حامد ، شاهرخ ، ساناز ، نیکا ،شاداب و ... مبارک!!یه تبریک ویژه هم به آق شایان گل خودمون !

تولدت خیلی خیلی مبارک ! خوب حالا دیگه پرو نشو !

نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 14:49 توسط Peyman | لينك به اين پست

چه قدر سخته تو چشای کسی زل بزنی و بگی من دوست ندارم … دل من یه جا دیگه گیره …من عاشق نگاه یکی دیگه شدم ولی وقتی پای یکی دیگه وسط باشه … با هر جون کندنی هم که شده بهش می گی و دلشو می شکونی و داغونش می کنی … خوبیش اینکه میری و تنهاش میذاری ...میری و دیگه نمی بینیش … دیگه چشمات تو چشماش نمیفته که از خجالت سرت و بندازی پایین … تو خیال خودت خجالت می کشی … تو خیال خودت گریه می کنی … ولی سخت تر از اون اینکه به یکی بگی دوست دارم

… این دفعه نباید دل طرفتو بشکونی این دفعه باید دل طرفتو به دست بیاری … این دفعه باید بگی دوست دارم ولی رفتنی در میون نیست … باید بمونی … هیچ راه فراری هم نداری … نمی تونی سرتو بندازی پایین … باید زل بزنی تو چشماش … شاید از نگاهت بفهمه که  چه قدر دوسش داری … باورت کنه … و … بگه که اونم دوست داره … به خودت که میای می بینی اون سرشو انداخته پایین … سکوت کرده و هیچی نمیگه … هر سکوتی علامت رضایت نیست ... اشک تو چشمات حلقه می زنه … بدنت یخ میزنه … دستات شروع میکنه به لرزیدن …خوش خیال ... بدبخت ... اون … حتی حاضر نیست نگات کنه … حالا تو توقع داری بهت بگه دوست دارم ....این سکوت یعنی اینکه برو گمشو … یعنی وقتی سرومو بالا آوردم جلوی چشمام نباشی … می خوای بری ولی پاهات نای رفتن نداره … خودتو به در میرسونی … بر میگردی و نگاش می کنی … میبینی که داره رفتنتو نگاه می کنه …همین طور که اشکات رو گونه هات جاری شدن می گی … نگران نباش ... ماموریت انجام شد … قلبم شکست  !!!!

.

.

.

.

.

.

ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم

گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم

به دو گونه لطیفت به دو چشم اشک ریزم

به تو ای فرشته من ، گل من ترانه من

که جدایی از تو باشد غم جاودانه من

چون تو در برم نباشی ، غم بی شمار دارم

تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم

 

.

.

.

.

.

.

سلام بدون یک حرف کم و اضافه !

حالتون خوبه ؟ دلم براتون لک زده بود ( بزرگ ترین دروغ عمر رو گفتم ) ولی از شوخی بگذریم دلم براتون یه ذره فقط یه ذره تنگ شده بود نه بیش تر البته اون یه ذره هم بیش تر به پسرا بر می گرده ( اینو واسه این گفتم که کمی تا قسمتی حال دخترا رو بگیرم ولی حالا نمی خواد ناراحت بشید، البته می دونم که الان دارید بد وبیره نثارم می کنید و می گید که اصلا هم ناراحت نشدید و من بمیرم و اینا ولی موردی نداره چون من می دونم که حرصتون در اومد)

چه خبر ؟ من که هیچ خبر خاصی ندارم ... تازه خبر ندارید که از مخ هم تعطیل شدم هر چه قدر که فکر کردم که چی بنویسم هیچی به ذهنم نرسید همینا هم که دارم می نویسم نمی دونید داره چه فشاری بهم میاد ( فکر بد نکنید از اون نظر نمی گم )

راستی تا یادم نرفته تولد نیلوفر و امیر و رژین (که دلم براش خفن تنگ شده)  و همه بروبچ آبانی تبریک می گم  !

 

 

یه چیز این آخرش اضافه کنم که :

آخه میتی چرا رفتی ؟ چرا وبلاگتو حذف کردی ؟ من دارم دق میکنم ! داشتیم  ؟ نه داشتیم ! بی خبر بری و داداشتو تنها بذاری ؟ دلت اومد این طوری اشک دادشتو در بیاری ؟ خدایی خیلی نامردی .... ! چرا به قولت عمل نکردی ! مگه ID خواهرمو بهت ندادم که باهم چت کنیم ؟ خیلی خیلی خیلی دوست دارم   

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 20:23 توسط Peyman | لينك به اين پست

بعضی وقتها یه اتفاقایی باعث می شه که به خودت بیای .... یه اتفاق که محکم میزنه تو سرت و می گه هی یابو کجای کاری .... دنیا دست اون هست و هر جور که می خواد می چرخونه و تو باید تابع اون باشی و صدات در نیاد .... یه اتفاق یا یه ضربه که داغونت میکنه ... نمی دونی چی کار کنی و به کی پناه ببری ... توی این جور موقعا وقتی که زمین و زمان روی سرت خراب شدن ... اولین مرحمت اشکاتن که رو گونه هات جاری میشن .... قطره اشکایی اروم و بی صدا ولی وقتی بهشون فکر یا نه توجه میکنی می فهمی که دارن باهات حرف میزنن ... میگن اشکال نداره ، دنیا که به آخر نرسیده ، این اتفاقاست که از تو یه مرد می سازه وگرنه که تو هم باید مث خیلی از پسرای هم سن خودت گوشه ی خیابونا و پارکا ول بودی ...  اشکال نداره ... ولی حال تو اون قدر بد هست که این چیزا ارومت نکنه ... حتی برات درداورتر هم هست مدام تورو یاد اون اتفاق می ندازه ... چه اتفاق بدی بود و از اون بدتر لحظه حادثه .... پر از درد و اه و ناله و اشک ... حالا  سرگردون اینی که چی کار کنی اول از همه فکر خودکشی به سراغت میاد  ... دو دلی ... یه حسی می گه خوبه و یه حسی میگه بد ... حس خوبت میگه که راحت میشی از همه چیز ، از دنیا ، از ادماش از دردسراش و مخصوصا از ضربه هاش ... حس بدت میگه تو که مخالف بودی حالا خودت ، تو جوونی ، مرگ واسه تو زوده ، باش و ادامه بده ، عاقل باش و عاقلانه فکر کن ... تصمیمتو می گیری میمونی و میسازی و  می سوزی ... هر کاری جز این بکنی احمقانست ... اخه این تازه اول کاره تو هنوز طمع شکست و نچشیدی ... بزرگ شو ... بزرگ فکر کن ... بزرگ زندگی کن ... بزرگ نگاه کن ... بزرگانه شکست بخور ... بزرگ بزرگ ..........

 

به امید شکست نخوردن تکتکتون

نوشته شده در جمعه 1386/04/22ساعت 23:57 توسط Peyman | لينك به اين پست

خودکشی انلاین

یه هفته ای بود که خودشو واسه مقابله با اون اماده کرده بود ... قنشگ ترین تیشرت و گرون ترین شلوارلی و باحال ترین کفش نایک تهران و خریده بود و خوش حالت دهنده ترین ژل موجود رو گرفته بود که تا می تونه موهاشو از هر طرف سیخ کنه ... همه اینکارا واسه این بود که می دونست می خواد با یه دختر خوشگل روبه رو بهشه و می خواست بزنه رو دستش با وجود اونکه می دونست برنده نمی شه و می دونست کسی که باید جواب بله رو بده اونه نه رژین ... و تصمیمشو گرفته بود که بگه بله و تا آخر عمر باهاش بمونه و تو غماش غم خوارش و تو شادیشاش شریک باشه ... زیر پاهاشو پر کنه از گل برگهای قرمز گل رز و تا می تونه بهش بگه دوست دارم دوست دارم دوست دارم ... این تصمیم هم قلبش گرفته بود ... ایمان داشت که بهترین تصمیم ممکن در دنیاست و بهتر از این نمیشه ... چون می دونست که اون هم عاشقشه ......

در حالی که داشت آماده رفتن می شد توی ذهنش دنبال کلمات عاشقانه می گشت که وقتی دیدتش چی بگه  و چی کار کنه  ... وقتی به خودش اومد دید که دم گل فروشیه ... از ماکسیمای مشکیش پیاده شد و به طرف گل فروشی رفت " محض اطلاعتون بگم که سروش از اون بچه پولدارا بود که هیچ کاری به پول نداشت اصلا هیچ کاری به کار دنیا نداشت اگه هم الان یه ماکسیما زیر پاش بود از صدقه سریه باباش بود و اگه هم الان عاشق شده بود از صدقه سریه چشمای گیرای رژین بود " ... توی گل فروشی میان اون همه گل تنها گل لیلیوم بود که جذبش کرده بود و چون می دونست که رژین عاشق این گله ... واسه همین یه دسته گل قشنگ که پر از گل لیلیوم بود رو خرید و از گل فروشی اومد بیرون ... وقتی به خونه رژین رسید در باز بود ... اروم در زدو وارد خونه شد ... هیچ خبری از هیچ کس نبود ... هر چی که بیشتر رژین رو صدا میزد بیشتر  سکوتی ترسناک  وجودش رو بر می داشت ... صداش می لرزید ، اشک تو چشاش حلقه زده بود و قلبش داشت وای میستاد ..... همه جای خونه رو گشته بود و هیچ خبری از رژین نبود ... در حالی که خسته و عصبانی خودشو پرت کرد روی مبل چشماش به حموم افتاد ... تنهایی جایی که برای پیدا کردن رژین نگشته بود ... آروم در حموم رو باز کرد ... همون طور که اشکاش رو گونه هاش جاری بودن خیره خیره به جنازه رژین نگاه می کرد ... به کسی که می تونست براش بهترین لحظات ممکن رو بسازه ... و ... حالا با یه کار احمقانه اونو با یه مشت خاطره تنها گذاشته بود ...

و حالا با وجود اون که دو سال از اون اتفاق می گذره بازم سروش هر شب به یاد معشوقش و به یاد عشقی که بینشون بود اشک میریزه و هر شب موقع خواب دعا می کنه که صبح از خواب پا نشه و بره پیش رژین .... البته واسه اون هیچ فرقی نداره که باشه یا نه چون اون الان یه مرده متحرکه که تنها خاطرات رژین است که اونو نگه داشته ....

 

 

اگه یک ساعت و نیم وقت گذاشتم و این داستان و نوشتم واسه این بود که الان بین جوونا خودکشی مد شده ... حالا می خواد با قرص باشه یا این که طرف رگ دستشو بزنه ... شاید می خواد یه جوری مطرح بشه یا شاید می خواد به قول خودش جونشو فدای عشقش کنه یا که  به قول خودش شکست عشقی خورده و یا اینکه دیگه تحمل نداره .... که به نظر من هیچ کدوم قانع کننده نیست و تنها کسی که این وسط نابود میشه خودشه .... یکی از بچه ها رفته بود بیمارستان میگه تو عمرش اون همه دختر و پسر مرده ندیده بوده میگه دم به دقیقه دخترا و پسرای خوشگلی میاوردن که خودکشی کرده بودن ....

این نصیحت و از من به عنوان یه برادر کوچیک تر قبول کنید که خودتونرو نابود نکنید ، اونی که خودکشی می کنه تا سنی که خدا براش تعیین کرده بوده توقبر می مونه و توی این مدت توی قبر عذاب می کشه و اون دنیا هم جاش جهنمه .......

شعرم تو این پست تعطیله چون داستانش طولانی بود ! شرمنده اخلاق انلاین همه دوستان ....

 

                                            خودکشی ممنوع          

نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت 17:11 توسط Peyman | لينك به اين پست

بدترين جای زندگی ، نقطه ای که بايد فکر کنی و تصميم بگيری ، جايی که بايد انتخاب کنی........  يه روز اونقدر با آرامش زندگی می کنی که آب تو دلت تکون نمی خوره ........... يه روز ديگه اونقدر فکرت درگير ميشه که احساس می کنی هر لحظه ممکنه مغزت منفجر شه ....... چقدر سخته تصميم گيرنده نهايی باشی ............. چقدر سخته دلی رو بشکنی که بهت دلبسته ...........امايه وقتها مجبوری خودت نباشی ، مجبوری بشکنی تا بتونی ادامه بدی ........ اون لحظه اونقدر خود خواهی که فقط به خودت و بودنت فکر می کنی ............ می دونی که فردا روز شکستنه ميری جلو ........... بايد حرف بزنی ............. بايد جواب بدی ........... بايد بگی « نه »اما نمی تونی.......... تا می بينيش لال ميشی ........... ياد نگاهاش ميفتی ........... ياد لبخنداش که فقط برای تواِ ............. و ياد تغيير روحيش که از وقتی تو وارد زندگيش شدی خيلی محسوسِ ............ اما تو چند شبه که داری فکر می کنی ......... می دونی که بايد بگی « نه » ........... می دونی دوستت داره .......... می دونی قلبش ميشکنه ............. اما چاره ای نيست ........... عزمتو جزم می کنی ......... يک لحظه تصميم ميگيری ........... تلفنو بر می داری .............. صدا : بله ؟ ......... تو : می تونم چند لحظه بيام پيشتون؟ ........صدا : آره ، بيا............ قدمهات سست ميشه ............ در اطاقو باز می کنی .......... ميری تو ......... و بعد بی صدا درو می بندی ........... بهت اشاره ميکنه که رو صندلی بشينی و تو در حالی که حتی اراده پاهاتو نداری ميشينی ........... منتظره که شروع کنی ............و شروع می کنی .............. شما خيلی خوبين ، خيلی کامل ، خيلی مهربون .......... اما من نمی تونم پيشنهادتونو بپذيرم ........... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ............... من قبل از شما به يکی ديگه قول دادم ............. دختره با اون همه جذبش .......... بهت آرامش ميده .......... يه نفس عميق ميکشه ......  تو سکوت کردی .......... آخه حرفی نداری بزنی ....... دختره  هم سکوت کرده ............. تو يک چشم بهم زدن بلند ميشی ميری طرف در ............. درو باز ميکنی که زودتر بيای بيرون ............ انگار می خوای فرار کنی ....... تو چهار چوب در ، يه صدای ضعيف می شنوی .............. يادت باشه ......... من ....... دوستت دارم ............ اشک تو چشات حلقه زده ............. ماموريتت انجام شد ........

 قلبش شکست .........

 

 

این اهنگ هم بخونید حالشو ببرید ، دیروز به دستم رسیده و امروز هم تو دانشگاه باهاش جریاناتی داشتیم .... کیارش هم  که سی دی رو انداخته زمین بعد به من میگه چرا سی دی رو انداختی زمین ، یا این یاسمین هی میگه برو پیش فرزانه اداشو درار ما هم که ساده رفتیم یه تریپ ادا اومدیم و اونم خوشحال اومد فکر کرد کارش دارم بعد عین خر ضایع شد چون کیارش  سی دی رو بهش داد و زد تو حالش بعد طرف ضایع که شد هیچ از اون طرف هم من براش خاطره ننوشتم نشست گریه کرد ..... ( شرمنده )

 

 

تو وقتی که رفتی تنها موندم  ... اشک می ریختم به یادت خوندم ...  برگرد پیشم چون دوست دارم ... بذار روی لبات من بوس بذارم ... این بار نرو پیشم بمون ... برا یه بارم شده با من بخون ... تو هم مث من دوسم داری ... می خوام تا ابد دیگه مال من باشی

 

امشبو می خوام به یادت باشم ... خوشگلم نازم عشقم یارم  .... یادم میاد به من گفتی اخرین عشقت منم منم ... حالا یادت دنبال منه ... قطره ی اشکات برام کمه ... می خوام فقط یادت باشم ... گل بودی و می خواستی خارت باشم ....

 

گل بودیو منو خارم کردی ... گفتی میمونی پیشم بازم رفتی ...چون تو منو با غریبه دیدی ... برا همینم ازم دل بریدی ... گفتی که بدت میاد از تصویرم ... برا همیشگی از پیشت من میرم ... از دوریت دارم دیوونه میشم ... پس نذار تنها باشم برگرد تو پیشم

 

 البومو وا کن عکسمو ببین ... منو نگا کن ... صدا کن افشین ... کنارم بشین ... به یاد من باش ... می خوامت من باز ... بیا بازم با هم باشیم ... هنوزم تنهام ... روی پلکام ... اشکتو می خوام ... دستتو بیار... نوازشم کن ... من عاشقم چون ... دوست دارم من ... عشق من عشق من .... زیبا عکسات ... گرمی دستات ... توی یادم ... یادمه دادم ... قلبمو به تو ... گفتم نرو نازنین .... هستی بهترین ... عشق رو زمین ... تویی یارمی ستارمی ...

 

من برا تو بود همه تار و پودم ... چون تو همه لحظات به یادت بودم ... برا هدیه بهت این شعرو خونم ... تا بدونی هنوزم به یادت موندم ... بیا بازم با من بمون ... واسم بخون ... نازم بدون ... دوست دارم چون عشقمی ... نکنه یه وقت تو ازم دل بکنی ...

 

قول بده پیشم باشی عشقم ...  چون دلم هواتو کرده عشقم ... امشبو بودم من به یادت ... تا بدونی هنوز هستم عاشق ...

 

جوابمو دادی تو با غرورت ... فهمیدم عشقمون دروغه ... چون به سادگی از پیشم رفتی ... بذار بگم که بدونی خیلی پستی ... نخواستم با کسی کنمت عوض ... چون نمی خواستمت فقط برا هوس ... حالا دیگه منتظر نشستم ... بیای برگردی پیشم چون از عشقت مستم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/17ساعت 21:4 توسط Peyman | لينك به اين پست

به احتمال زیاد اخرین پست

یکی از بدترین لحظه های زندگی زمانی است که باید خداحافظی کنی ... اونم نه از هر کسی از دوستات ... دوستایی که نیمی از زندگیتو ساختن .... نیمی از هر روز زندگی تو با اونا گذروندی ... تو شادیات شاد بودن و تو غمات همراهت ... همیشه خواستن بخندونت ... همیشه حاضر بودن که هر کاری می خوای برات بکنن ... تو وقتایی که هیچ کس رو نداشتی پیشت بودن ... اون قدر دوسشون داشتی که حاضر بودی براشون از جون مایه بذاری ... تحمل اشکاشون رو نداشتی ... وقتی اذیتشون می کردی هیچی نمی گفتن و حتی باهات می خندیدن .......

دوستایی که وقتی به خاطراتت با اونا فکر می کنی اشکات سرازیر میشن ... دوست داری فقط برای یه لحظه هم که شده برگردی عقب حتی به یه هفته و یه روز پیش ... فقط برای یه بار دیگه بشینی رو تاب و مهتاب هم رو پاهات و تا می تونی اوج بگیری ... فقط برای یه بار دیگه شادی بگه ریدم بهت ... فقط برای یه بار دیگه شایان چپ چپ نگات کنه و فقط برای یه بار دیگه ........

 

خداحافظ ........ برای همیشه ....... خیلی خیلی دوستون دارم ....... یه موقع یادتون نره که یه پیمانی هم هستا ...... همیشه به یاد اون همه خاطره های جورواجور بمونید .................

 

خداحافظ خداحافظ خداحافظ خداحافظ خداحافظ خداحافظ خداحافظ خداحافظ خداحافظ  خداحافظ خداحافظ خداحافظ خداحافظ خداحافظ

خداحافظ  ............................

 

 

 

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/03ساعت 14:49 توسط Peyman | لينك به اين پست

تیریک تولد

امروز یه روز خوب یا یه روز بد . هرچی بود گذشت و تموم شد و حالا باید به فکر این باشیم که یه فردا داشته باشیم که چی هلو باشه یه فردای شاد و قشنگ که هم خودت بخندی و هم بقیه رو بخندونی .

امروز هم خودم نشستم زار زار گریه کردم هم اشک شایان رو در آوردم .

شاید شایان هم به حال من گریه کرد ....

یه چند روزیه که تنهام دارم از تنهایی دق می کنم ....

وللش امروز واسه این آپ نکردم که دوباره از بدبختیام بگم و درد و دل کنم  امروز آپ کردو بگم که تولده ... تولد وبلاگم .... یک سال گذشت و ای کاش الان سال پیش بود ...ای که چه قدر زود می گذره ... همینم که الان یادمهتولد وبلاگم مدیون شایانم ... اون یادم انداخت که تولده وبلاگمه و اون تنها کسی بود که بهم تبریک گفت  ... اگه توی این یه سال چرت و پرت نوشتم شما به بزرگی خودتون ببخشید ....

توی این یه سال از همه ی اونایی که نظر دادن و با نظراشون راهنماییم کردن متشکرم  به خصوص شایان که نه تنها بهترین دوسته بلکه بهترین راهنماست ... کلاً بهترین .... بهترین همه چی جمع شده توش ...

 

تولد وبلاگم هم مبارک ان شاا... هرچه زود تر بپوسه و به قولی نابود شه .

 

 

بسه خیلی شاد شد با وجود اینکه بغض راه گلوم رو بسه و اشکام توی چشمام حلقه زدن خفن شاد شد

 

دو هفته مونده به تمومیش .... مهم نیست به تمومی چی ... مهم اینکه دعا کنید هر یه روزش اندازه هزار سال طول بکشه و لحظه لحظش برام بمونه!

.

.

.

.

.

.

امروز با وجود اینکه تولد وبلاگمه ولی باز آهنگ غمناک نوشتم . آهنگ احسان غیبی و بیباک است و چون خیلی دوسش دارم برای شما هم نوشتم امیدوارم لذت ببرید .

.

.

.

.

.

.

.

دستات اشکات وقت تنهایی توی خاطر من میمونن ... یه قاب عکس خالی یه خنده ی خیالی اینا بدجور کرده دیوونم .... اینو تو خوب می دونی شدوم برات زندونی به من نگو که نمی دونم .... فصل سرد جدایی نمی دونم کجایی ولی اینو واسه تو می خونم .... لعنت به کسی که مارو از هم جدا کرد ....لحظه های بعد از تو لحظه های پر از غم .... یاد اون حرفایی که کسی باور نمی کرد .... عاشق هستم پات نشستم حتی شده تا لحظه ی مرگ .... وقتی که گفتم واسه همیشه کنار من می مونی .... شکستی قلبمو ول کردی دستمو گفتی ازم گریزونی .... تنها آرزوم اینه قدر منو بدونی .... مثل دستای جدا که با هم میشن دوتا بشه با من بمونی ....

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/02/16ساعت 21:3 توسط Peyman | لينك به اين پست

ته شاد

يه وقتهايی که بهش ميگن وقتهای باهم بودن ، دوست داری به ساعت نگاه کنی و ببينی عقربه هاش حرکت نمی کنه ....... دوست نداری احساس کنی ساعتت خرابه ....... دوست داری تمام ساعتها متوقف شده باشه و زمان نگذره ....... دوست داری تو همون لحظه باقی بمونی  ....... دوست داری دستش تو دستت باشه ، همين که گرماشو حس کنی برات کافيه ....... دوست داری  فقط نگاش کنی ، همين که احساس کنی  عاشقته و اينو از چشماش بخونی برات لذته ...... دوست داری سرتو بزاری رو شونه هاش و آرامش بگيری ، و همين که احساس کنی اون شونه ها امن ترين جای دنياس برات کافيه ....... دوست داری اونقدر بهش نزديکدلت قرص ميشه ....... دوست داری فرياد بزنی ....... دوستت دارم ....... اما صدات در نمياد ....... شايد خجالت می کشی ....... و شايد نمی خوای سکوتوبشکنی .......  و شايد با خودت ميگی گفتن نمی خواد اون که می دونه من عاشقشم ....... باشی که هيچکس نتونه جداتون کنه و همين که گرمای نفسهاشو رو صورتت احساس می کنی  دلت قرص ميشه ....... دوست داری فرياد بزنی ....... دوستت دارم ....... اما صدات در نمياد ....... شايد خجالت می کشی ....... و شايد نمی خوای سکوتوبشکنی .......  و شايد با خودت ميگی گفتن نمی خواد اون که می دونه من عاشقشم ....... ( می دونه ولی می گه که نمی دونه آخه می خواهد منو اذیت کنه و اشک منو در بیاره )

.

.

.

.

.

.

تا جایی که می تونستم شاد نوشتم ای نهایت شادی منه امیدوارم خوشتون اومده باشه

.

.

.

.

قاب عکس خالیتو بده به من یه روز ... تو برو به جاده ی خالی چشم بدوز  ... نگو یه روز برمیگرده یه روز میاد ...  اشک چشات دلیل خوبی میگه نسوز  ... تو فرشته ی خیالی شبای من ... از خاطرات تلخت یکم دل بکن ... تو دلیل اشکامی دلیل خنده هامی .... به دل غریب و بی کسم سری بزن ........

نوشته شده در شنبه 1386/02/08ساعت 17:23 توسط Peyman | لينك به اين پست

بعضی وقتا از دست یه کسایی ناراحت می شی که اصلا توقع نداری .... بعضی وقتا با یه کسایی قهر می کنی که تو خواب هم نمی دیدی .... بعضی وقتا یه کسایی بی معرفت میشن که همیشه دم از معرفت میزدن و اخ که بی معرفتی این ادما چیکار می کنه .... بعضی وقتا دلت برای یه کسایی تنگ میشه که می خوای سر به تنش نباشه ... بعضی وقتا فکر می کنی اگه یکی رو صادقانه دوست داشته باشی اونم تو تورو صادقانه دوست داره ..... ولی می فهمی که این فکرت یه فکر احمقانه بیش نیست... بعضی وقتا از دست یه کسایی ناراحت میشی که تحمل ناراحتی تو نداره .... بعضی وقتا دوست داری سر بذاری به کوه و جنگل و بیابون .... اخه میخوای تنها باشی دور از همه چیز و همه کس .... بعضی وقتا جای اشک خون گریه میکنی .... بعضی وقتا اصلا گریه نمی کنی چون توان گریه کردن نداری .... بعضی وقتا از خودت و ادم های دور و برت که سر میشی هیچ از زندگی هم سیر میشی .... بعضی وقتا دوست داری عاشق باشی ولی نمی تونی اخه دیگه زمونه زمونه عاشقی نیست .... بعضی وقتا می خوای دل بکنی ولی نمی تونی اخه هنوز دلبسته نگاهاشی .... از این بعضی وقتا تو زندگی خیلی زیاده .... حتی زیادتر از اون که تصورش هم بکنی .... این بعضی وقتاست که زندگی تو متنوع می کنه .... ولی تو درکش نمی کنی .... به خودت میگی تنوع بی تنوع ... همینی که هست ... باید سوخت و ساخت ...و... تکرارها رو تحمل کرد .... واااای که خسته شدم از این همه تکرا و تکرار و تکرار .... داره حالم بد میشه .... تکرار هرچیزو تحمل می شه کرد جز تکرار زندگی .... واقعا حال بهم زنه ....

.

.

.

.

.

!!! اگه یه راهی پیدا کردید که از تکرار روزها جلوگیری میکنه . اون راه و به من  هم نشون بدید !!!

.

.

.

.

.

 

اشک تو چشام قلم گریه کن ... ببین من هرچن بدم خیل خوب ... اما بدون که هیچ کس غیر تو هیچکس و نداره و اینم هدیه شو ... از طرف دنیا با میل خود ... نگرفتمش منم عین تو ... کسی و ندارمو تو به رازم محرمی  ... می گم تا بنویسی تا بازم باشه مرحمی .............

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/22ساعت 19:32 توسط Peyman | لينك به اين پست

تبریک عید

سلام سلام سلام

خوبید ببخشید که یکم دیر اپ کردم البته یکم که نه خیلی دیر !!

به میتی هم گفتم حس و حال زندگی کردن هم ندارم چه برسه به اپ کردن ! اصلا خیلی وقت بود اینترنت نمی اومدم و شایان نظرهامو تایید می کرد .

راستی انیشتن و نیوتون و ادیسون و من و بقیه دانشمندان عیدو بهتون تبریک میگیم ببخشید تبریک عید دیر شد شمال بودیم حتی الانم که اپ کردم به خاطر اصرارهای شدید اق شایانه(دمش گرم)

امیدوارم توی این سال جدید سه بار  مردود بشید یک بار تصادف کنید در حدی که یه دستتون را قطع کنن و در حالی که ضربه مغزی شده اید دو تا پاتون را گچ بگیرند و لگن سمت راستتون بشکنه و در این خر تو خری اپاندستون بترکه و مهره ی شش و هفت کمرتون بزنه بالا و هپاتیت بگیری در عین حال دکترا بگن ایدز داری و.....

همه ی اینا شوخی بود امیدوارم هیچ کدوم از این اتفاق ها براتون نیفته و سال خوبی داشته باشد من که همون چند روز اول یکی از بدترن اتفاق های ممکن برام افتاد دعا کنیدحل بشه !!

راستی این مطلب هم توی پرانتز که توی البوم جدید نوید و امید اهنگ گریز که با ابی خوندن "وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت  بی کسی تنها کسم بود" اگه هم یکم دقت کنید همین مطلب توی درباره وبلاگ من نوشته شده است خواستم اینو گفته باشم که نگید پیمان از رو شعر اونا مطلب کش میره  چون من الان یازده ماه است که این وبلاگ را  ساختو از اولش همین مطلب بود

با جمله ی همیشگی ازتون خداحافظی میکنم   

   

               میگن عشق کیمیاست (نایاب) درسته ؟  

 

نوشته شده در شنبه 1386/01/11ساعت 12:45 توسط Peyman | لينك به اين پست

درد و دل

سلام !
می دونید چیه دلم گرفته از خیلی از آدمها از خیلی از چیزا ...

نظر ندادنتون که هیچ جای خود دارد اصلا وللش بیخی مهم نیست !
چرا توی دنیای ریاضیات یه فرمول وجود نداره که کسی نتونه دل کسی را بشکنه یا توی تاریخ هیچ ادمی بدون شکسته شدن دلش از دنیا بره !!
هااا..........ن چرا جوابم را پیدا نمی کنم  !!خدایا کمکم کن شاید مشکل از همون چند تا پست قبلیست.... شاید هنوز درست معنی عشق را نفهمیدم !!
شاید هنوز بلد نیستم عبارت های عشق را بدون اشکال حل کنم !!!
یکی بلده خوب همش رو حل کنه !! ولی نه واسه اینکه معنی عشق را فهمیده  (البته به نظر من)!! برای اینکه ریاضیاتش عالیه !! به قولی خرخونه !!

آره خیلی ها هستند که این جورین !!! فقط بلدن حفظ کنن و حل کنن !! بلد نیستن فکر کنن اره فکر می کنن ولی نه به معنی راه حل !!! نه به این که چرا این جوری حل میشه !! به نمره فکر می کنن !! واسه همین هم آخرش دل یکی رو میشکنن !!

خدایی انصافه !! پس عشق این وسط چی میشه ؟ کجاست کجا باید دنبالش گشت !! من که هرجا سرکشیدم نبود !! حتی تو دل نامردترینهاش و حتی تو دل مهربون ترین هاش !!!

 

 

 

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست ؟

 

تو شعرش گفته دو قدم مونده به ترس یعنی چی ؟ یعنی همون ترس از جدایی دیگه  !!!

وللش از کار سهراب بیایم بیرون !! اگه بخوام ادامه بدم تمام شعر رو ربط میدم به شکست و جدایی و قهر و آشتی !

به سرم زده در وبلاگم را تخته کنم .... دیگه اپ نکنم .... حرفام رو تو دلم نگه دارم..... اخه می دونید چیه ؟ حرفام فقط تو وبلاگمه و تو دل بعضی از دوستام ....!!

راستی واسه پست قبلی از آقا شایان تشکر می کنم که بامرام ترین رفیقه !! میتی هم حالا گناه داره نیست بچه بیده واسه همین !! آخه تو پست قبلیم یه کوچکولو نظر داد آخه نظر نمیده ..نمیده وقتی هم که نظر میده همش میگه وبلاگت کپک زده و از این جور حرفا !! دم یاسمین هم گرم که تازه اول کارشه و خوشش اومده روزی 6000000 نظر میده !!اگه میدونستم زودتر ادرس وبلاگم را بهش میدادم البته داده بودم ایشون تنبل  هستن !!!

 

راستی میگن که عشق کیمیاست ( نایاب ) درسته ؟؟؟

 

اگه دیوونه نشدم و دیگه آپ نکردم که هیچ وگرنه تا پست بعدی بای بای.....

نوشته شده در شنبه 1385/12/05ساعت 20:56 توسط Peyman | لينك به اين پست

شر و ور

 

تو بامن بودی ولی دلت جای دیگه بود ناقلا

دستات تو دست من بود اما دلت بود از من جدا

غمات مال من بود هنوز جای اشکات روی شونمه

خنده هات واسه یکی دیگه بود خیسیش روی گونمه 

                   

تو که جونمی عمرمی عشقمی دختر

از وقتی که رفتی مخم شده مختل

اون کیلومتر محبتم بود که پر کرد

راستی راستی ضربان قلبم بود چه ممتد

ولی دیدم دستت توی دست غریبست

شک نداره چون یه نوع غریزست

تو جماعت دخترای ازدم پست

منتهی میشه عشقشون به بن بست

حتی با تو بودن واسم دیگه تلخه پس

رابطمون تموم میشه با یه ضربه ....

تجربست تک تک این خاطرات

این بار دیگه نمی خوام بمونم من باهات

چون که ضربه زدی توی عشق به من

واسه خودن خونت هنوز تشنه ام

از ضربه ی عشقت هنوز گیجم

پس برو دیگه هیچ وقت نبا پیشم

 

تو بامن بودی ولی دلت جای دیگه بود ناقلا

دستات تو دست من بود اما دلت بود از من جدا

غمات مال من بود هنوز جای اشکات روی شونمه

خنده هات واسه یکی دیگه بود خیسیش روی گونمه

 

دیگه رفتی فکر کردی من تنهام

 از الان اردلان هر زمان ارداه کنه می تونه 

 بزاره بره دیوونه دیگه هی نگیر بهونه

چرا به ما می گفتی تو بیشتر عاشقی

ولی حالا همه تورو دیدن با

یکی تو بی وفا بشی حتی برام

به یادت  می افتم هرسال بهار

چون از پس اشکم از غم می باره

تو برگرد حتما قلبم می خاره

ولی نه عزیزم نمیشه از تو بگذرم

خیلی ها واسم هستن که از تو بهترن

دیگه برو تو رو نمی خوامت آشغال بد بو خوب یا بد بود این داستان من بود

دوست داشتنون شد تبدیل به نفرت

باید فراموش کنی پس دیگه اسمم

تورو بردم از یاد فراموشت کردم

سخت نبود زیاد اما سنگ شد قلبم

تورو داشتم چرا تک بود دستم

کاش میذاشتم بری چرا درو بستم

برو ....نه..... نه ....  نمیخوام تورو.... ده برو .....برو ....

برو گربه صفت پیش همونی که واسش منو پیشش پیچوندی

برو پیش همونی که هرشب نامه هاشو واسم می خوندی

اینو بدون نمی خوام بیا تو خوابت حتی یک شب 

اگه ما را پیچوندی نگو این بوده واست فقط یه قسمت

 

تو بامن بودی ولی دلت جای دیگه بود ناقلا

دستات تو دست من بود اما دلت بود از من جدا

غمات مال من بود هنوز جای اشکات روی شونمه

خنده هات واسه یکی دیگه بود خیسیش روی گونمه

 

ببین دختر دیگه نمی خوات تو رو

هرچی زود تر از جلو چشام برو

تا که نبینمت  یه وقت ....

اگه بیای دمم  یهو دیدی پریدمت

چون که دوست داشتنت بوده واسم درد سر

بگو یادگارت واسم چیه یه چشم تر

یا یه عشق زرد

یا که دست سرد

یا اون گلایی که تو دستام شد پرپر

ولی چه قدر دروغ آخه دیگه خسته شدم

می پیچیدم می رفتم اگه بود دست خودم

اگه دست تورم توی دست خودم 

ببینم باورم نمیشه هستی دورم

چون که عشقت نیست توی دست و بالم

پس ترکت می کنم این قصدو دارم

اگه جای من جهنمه جای تو بهشته

نمی خوام باشی تو واسم حتی فرشته

 

تو بامن بودی ولی دلت جای دیگه بود ناقلا

دستات تو دست من بود اما دلت بود از من جدا

غمات مال من بود هنوز جای اشکات روی شونمه

خنده هات واسه یکی دیگه بود خیسیش روی گونمه

 

 

این شعر امیر تتلو بود ببخشید که طولانی شد تقصیر من نبود شعره طولانی بود !!
امیدوارم  باهاش حال کرده باشید !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت 19:40 توسط Peyman | لينك به اين پست

سلام خوبید نمی خواستم حالا حالاها آپ کنم یعنی تا 40 امام حسین ولی به لطف غر غر های دوستان راضی شدم تا 7 امام حسین آپ نکنم امروز هم دستم به نوشتن نمی رفت ولی گفتم بنویس که اگه ننویسی وبلاگت رو بلاگفا کپک می زنه !!!!!

اول از همه چیز یه اشاره داشته باشم روی این یه دشمن که خیلی شاخ تشریف داره البته یه چیز فرا تر از شاخ می فهمید که !!! فکر میکنه کی هست که من به خاطر اون نظر هام را پس از تاکید کردم  در اینجا یه نتیجه گرفتم که بهش بگم بابا ایول خودتو خیلی تحویل میگیری راستی بهش بگم که اگه جرات داره یه ایمیای چیزی بذاره  البته می دونم که چیزی نمیذاره چون از نتیجه بحم با علما و چندی از دانشمندان این شد که از این دخترهاست که پرو تشریف داره و فکر می کنه خیلی میفهمه که در حقیقت اصلا نمی فهمه !!! اصلا بیخی حیف پست قشنگ و گوگولیم که به خاطر این آدم ( البته بگذریم که آدم مرده ) خرابش کنم !!!!!

 

بریم سر اصل مطلب !!!!

 

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 

هيچ واژه اي رو پيدا نمي کنم که با گفتنش بتونم احساس واقعيم رو نسبت بهت نشون بدم وفقط ميخوام اينو بدوني که تک ستاره آسمون زندگيم بودي هستي و خواهي بود و بدون که با نديدنت هيچ چي برام عوض نميشه

 

هستي نيستم , وقتي نيستي هستم , وقتي هستم نيستي, وقتي نيستم هستي اي همه ي نيست شده ي هستي من, هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/11/16ساعت 17:38 توسط Peyman | لينك به اين پست

همه بخونید و جواب بدید

سلام !

خوبید ؟

میدونید که دارم به چی فکر میکنم !!!!

راست می گید یعنی می دونید !؟

نه نمیدونید

یعنی شما فکر می کنید که می دونید که من به چی فکر می کنم که می گم که میدونم که شما نمی دونید !!!!
البته قصد جسارت نداشتماااااااااااااااااااااااا ( از نظر اینکه نمی فهمید و از این جور حرف ها )

خوب بگذریم خدایی درگیر شدم با این عشق !!!!!!!

آخه عشق چیه!!!؟

 

دوست داشتن کسی با تمام وجود یا پیدا کردن نیه ی گمشده ات یا گفتن دوست دارم به زبان قلب به دختر یا پسر همسایه که خیلی هم حیضه !!!

 

 

هااااااان من که با وجود اینکه کلی جمله های عاشقانه خوندم باز هم جوابم را نگرفتم !!!!!

راستی شما که عاشق هستید شما که از وقتی چشمتون تو چشم طرف افتاده خوابتون نمی بره و از اون روز به بعد یک بند در حال شعر گفتنید !!!!

 

عشق چیه !!!؟؟؟؟؟

 

میشه جوابمو بدید !!!!

 

آخه می دونید چیه !!!! از هر کی که می پرسی جوابی نداره !!! این خواننده های پاپ جدید که چند نفر هم بیشتر نیستند ( البته شما که میدونید اگه خواستید رو تعداد خواننده ی پاپ جدید فکر کنید چند نفر را از 999999999999999 نفر به بالا حساب کنید  )ماشا ا.... خدادادی از شکم مادرشون عاشق به دنیا اومدن !!!

 

بگذریم  .........

 

آخه فکر کنم مخ های مبارکتون صووووووووت کشیده و سکوت منزل را بهم زده !!!!

این شعرم بخونید و  حالشو ببرید اگه هم حال نکردید اصلا مهم نیست

چون خودم خیلی باهاش حال میکنم گذاشتمش تو وبلاگ پس همین که خودم باهاش حال کنم کافیه !!!!

خوب بابا چرا ناسزا میدید!!!!

بی تو مهتاب شدم باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به سنگ زدی من رمیدم نه گسستم
بازگفتم که نتو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامناندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم ...ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/10/26ساعت 17:15 توسط Peyman | لينك به اين پست

شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است
خدایا من خستم صدامو میشنوی؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 1385/10/05ساعت 17:24 توسط Peyman | لينك به اين پست

نیازی نیست وجود نا آرامم راآرامش بخشی !

دستت را در دستم بگذاری !

نگاهت را درچشمان غمگینم بدوزی !

صدای نامنظم تپیدن قلبم رابشنوی !

بغض را از صدایم بگیری وعاشقانه در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری !

به هیچ کدام نیازی نیست !

فقط به من اطمینان بده که قلبت تا ابد مال من است !

همین برایم کافی ایست


در جهت تشویق شبگرهای عاشق عزیز ! پس از مذاکراتی که با خودم انجام دادم ! تصیم بر ان شد که به دوستان وبازدید کنندگان عزیز سکه ای اهدا شود .......!

1. سکه ی 50 ریالی البته !...

 

2. اصل نیته !....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/15ساعت 11:45 توسط Peyman | لينك به اين پست

دیشب بی شک بدترین شب عمرم بود شبی که مرگ یک فرشته را با چشمان خود دیدم . شبی که خوبی مرد ! شب سیاهی بود وباز هم سیاهی! در مقابل چشمان بیمار من فرشته ای دست و پا می زد . پاک و معصوم ... مضطرب ...گریان و رنج کشیده! اسیر در چنگال شیطان ... چهره معصوم و آه جگرسوز او هر

لحظه درونم را می سوزد. آری کاش همان شب مرده بودم! تن نهیف فرشته . غرق در خون قربانی خودخواهی جامعه ما شده بود... چه می توانستم بکنم! بخدا سوگند هر آنچه در توانم بود

برای نجاتش انجام دادم. اما فرشته کوچک سوخت!مرد! و من قبل از او شکستم! سوختم! و سر افکنده شدم! و شیطان مستانه قهقهه سر داد ! از فرط گرسنگی از خواب پریدم ! و چه خوابی بود ! کابوس ! اما وقتی اتاق را نگریستم اتاق مملو از بال و پرسوخته فرشته کوچک بود !

 

ای فرشته سوخته . باور کن که من سعی خودم رو برای نجاتت کردم و اکنون وقت آن است که سر بر زمین بگذارم و بمیرم! 

مرا ببخش!

 


دوستان همین جا یه تبریک ویژه واسه تولد یکی از دوستانکه خیلی باحال عزیز خوش تیپ و..... است بگم امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشیتولدت مبارک  

نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/25ساعت 21:58 توسط Peyman | لينك به اين پست

تنها مردن

   

 

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیاز مند شدم !

وقتی که دیگر رفت ،

من به انتظار آمدنش نشستم !

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم !

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم...

 

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم ...

 

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن ...

مثل تنها مردن !

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/29ساعت 15:27 توسط Peyman | لينك به اين پست

قطره عاشق

 

در زير باران نشسته بودم! چشمم را به آسمان دوخته بودم!


چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم!انتظار مي کشيدم!انتظار قطره ای  
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند! تا شايد چشمانم عاشق آن 
قطره شود!

باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند

صداي رعد ابرها سکوت آسمان رادر هم شکسته بود!  خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران!


دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق ميان اين همه قطره پيدا کنم!می دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است!اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود!

 

در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور می شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، ، و يا به رودخانه! يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو می رفت و يا بر روي گل مي نشست! من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشیند!

 

نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود!و يا اينکه ناپديد شود! من قطره عاشق را  
مي خواستم که يک رنگ باشد! همان رنگ باران عشق من!

عاشق به چشمانم نرسيد! نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود! انتظار به سر رسيد ، قطره

باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد!و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما!! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم! آنقدر انتظار کشيدم تا!قطره آخرباران را از آن بالاها مي دیدم قطره اي که آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند? آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود!قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد!  نگاهم همچنان به آن قطره بود!طوفان سعي داشت
قطره را از چشمان جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشين!

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست?چه لحظه قشنگي?درهمان لحظه که قطره  باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد! اشک هایم با آن قطره یکی شده بود ! احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته ! به قطره وابسته شدم ! آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود! همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد! 

نوشته شده در شنبه 1385/06/04ساعت 6:24 توسط Peyman | لينك به اين پست

  

پسرک عاشق دختری نابینا شده بود دختری زیبا ولی ... !

عاشق هم بودند از تمام وجود ، قلبشان برای هم می تپید و....!
با هم حرف از آرزوها می زدند که دختر نابینا رو به پسر کرد و گفت :« اگر چشم داشتم تو را روی چشمام می گذاشتم ...!»

روزها گذاشت خیری آمد و چشمانش را به دخترک هدیه داد ! وقتی که دخترک چشمانش را باز کرد دید که معشوقش هم نابیناست! رو به پسر کرد و گفت:« از تو بدم می آید! به من نگفته بودی نابینا هستی برو برای همیشه...!»

پسرک قبول کرد و رفت ولی قبل از اینکه بره رو به دخترک کرد و گفت:« از چشمام خوب مراقبت کن!!!!!»

 

باز هم  نامردی ، من میگم عاشق نشید آخرش مساوی با نابودی ولی نمیدونم چرا کسی حرم را باور نمی کنه!!!!!!!

  

نوشته شده در شنبه 1385/05/21ساعت 14:45 توسط Peyman | لينك به اين پست

مطالب من در آوردی

خنده ها و شادی هایت را با من تقسیم نمودی و وجودم را منهای غم کردی ، خوبی هایت را در وجودم جمع کردی و آن را در محبت ضرب نمودی  و به من اهدا کردی ، افسوس که رادیکال زندگی از وجودت جذر گرفت و جسم و روح نازنینت را از من جدا کرد ولی ... تو همیشه در قلب منی !

       

                                       I love you


فراموش کردن

 دشوار است

به خاطر آوردن دشوار تر!

پس اگه فراموشم کردی

دیگر برای به خاطر آوردنم

تلاش نکن

زیرا من ارزش آن را ندارم که

برایم دشواری ها را تحمل کنی !


در پی هر از دست دادنی انسانها به سمت قسمت تاریکتر زندگی رفته و در آنجا ساکن میشوند و پس از سپری کردن مدت زمانی همه چیز دوباره تغییر خواهد کرد و فرد به سمت قسمت روشن تر زندگی قدم میگذارد . زندگی پیوند میات دو قطب متضاد است که نمی توان یکی از جنبه های مثبت و منفی را نادیده گرفت و با انکار کرد . زندگی بی عیب و بی مشکل وجود ندارد....

 

 

اگه این مطلبو خوندی و نظر دادی : دمت گرم بابا دمـــــت گرم

: دادی اگه نخونده نظریعنی دوستم داری

اگه خوندی ندادی نظر: یعنی عاشقمی

اگهنخوندی نظرم ندادی: یعنی دیوونمی

اگه خوندی نظر چرت نوشتی: یعنی برام می میری

حالا چکار می کنی؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/05/01ساعت 15:27 توسط Peyman | لينك به اين پست

یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد زنده ام
و ...
 
عاشقي يه چشم مي خواد براي خوندن خط به خط كتاب دل معشوق. عاشقي پايي مي خواد براي دويدن به هر كجايي كه معشوق هست . عاشقي صدايي مي خواد براي خوندن از عشق ، هر چقدر كه بد باشه

نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21ساعت 15:24 توسط Peyman | لينك به اين پست

فرهنگنامه ی عشق!!!

الف:اول عشق....ب: بدون عشق…. پ:پرنیان عشق….ت:تو خود عشق ….

ث:ثبت عشق….ج: جرات عشق…. چ :چتر عشق…. ح: حرف عشق…. خ:خواهان عشق....د: دوست عشق....ذ: ذره عشق....ر:راز عشق....ز:زبان عشق....ژ:ژاله ی عشق....س: سکوت عشق....ش:شوق عشق....ص:صدای عشق....ض:ضجه عشق....ط:طراوت عشق....ظ:ظاهرعشق....ع:عشق....

غ:غرق عشق....ف :فرارعشق....ق:قایق عشق....ک:کلبه تاریکی  عشق....گ:گل عشق....ل:لاف عشق....م:مهتاب عشق....ن:ناله عشق....و:ولادت عشق....ه:هدیه عشق....ی:یار عشق..........................................!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1385/04/04ساعت 19:7 توسط Peyman | لينك به اين پست

زمانی برای..........

در زیر آسمان نیلگون ، هر چیز فصلی دارد و هر هدفی زمانی

زمانی برای تولد ، زمانی برای مرگ

زمانی برای کاشتن ، زمانی برای برداشتن

زمانی برای کشتن ، زمانی برای زندگی بخشیدن

زمانی برای ویران کردن ، زمانب برای ساختن

زمانی برای گریستن ، زمانی برای خندیدن

زمانی برای سوگواری ، زمانی برای پایکوبی

زمانی برای پرتاب سنگ ، زمانی برای جمع کردن سنگ

زمانی برای در آغوش گرفتن ، زمانی برای از آغوش راندن

زمانی برای دست یافتن و زمانی برای از دست دادن

زمانی برای نگاه داشتن ، زمانی برای رهانیدن

زمانی برای گسستن ، زمانی برای پیوستن

زمانی برای خاموشی گزیدن ، زمانی برای سخن گفتن

زمانی برای عشق ، زمانی برای نفرت

زمانی برای ستیز ، زمانی برای مهر ورزیدن

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 19:41 توسط Peyman | لينك به اين پست

علتشو نمیدونم

بیشتر از تو

 

اسمون عشق من پر از بی تو تنهایه

از وقتی رفتی به خدا جات اینجا خیلی خالیه

 

نمیدونم شاید دلت میخواست که بی وفا بشی

زیبا کاش نمیشد که اینجوری جدا بشی

 

مریم تو چی کم گذاشت که اینجوری جواب دادی؟

هرچی گفتم دوست دارم بازم گفتی میخوای بری

 

دلم خوش بود به قلب تو که از من یه ذره توش یادیه

اما زیبا تو خیلی عوض شدی چرا قلبت خالیه؟

 

چرا من عاشقت شدم؟ علتشو نمیدونم

نذار بدون عطر تو من تویه حسرت بمونم

 

حسرات داشتن نگات نمیدونی چه دردیه

وقتی که اینجا نباشی نمیدونی چه هوای سردیه

 

نذار که تویه لحظه هام بی تو و بی دردت بمونم

زیبا من نمیتونم از عشق چشمات نخونم

 

شاید که عشق من واست مثه یه عشق ساده اس

اما بدون همیشه واسه مردن اماده اس

 

شاید که باور نکنی ولی چشمات خطرناکه!

ناز نگاه عاشقت یه جوری خیلی ترسناکه...

 

اولاش منم میگفتم که این فقط یه خوابه

اما انگار دیدم که داره ادامه

 

فالی که هرشب میگیرم میگه که دوسم نداری

میگه تو فقط بلدی همه رو تنها بذاری

 

میدونی تویه رویام دل مهربون تو دوست نداره

که دل عاشقی براش اینجوری هرشب بباره

 

کاش که میشد که تویه حقیقت

یه ذره داشتم واست لیاقت

 

نه دیگه حافظم بهم راست نمیگه

فقط:به قول شاعر... بدون دوست دارم یه عالمه...!

 

اره دوست داشتنت عالمیه واسه خودش

اره من عاشق زیباام... اینو شما بگید بهش

 

دوست نداری من میدونم ولی بگو چی کار کنم؟

من دوست دارم و علتشو نمیدونم!

 

پس بهتره بریزم اشکامو پشت سرت

عشق من یادت نره زیر بارونو ترانه ی فدای سرت...

 

دیشب دیدم ستاره نیست شب بی فروغه

میدونی من فهمیدم هرچی گفتی به دلم دوروغه

 

ولی هنوز عاشقتم به جون دنیا...جون دریا

اما یادت باشه ما رو خوب گذاشتی تنها!

 

برو دیگه دوست ندارم سرتو درد بیارم

تو خودت نوشتی باید بری و من ببارم

 

حالا فقط بگو بفرسم شعرو به کدوم نشونی

زیبا حدسشو زده بودم نمیخوای پیشم بمونی!

 

 

من واسه چشمای تو رفتی و حالا یه دیوونم

بیشتر از تو من علتشو نمیدونم !

نوشته شده در شنبه 1385/03/20ساعت 17:46 توسط Peyman | لينك به اين پست

نظر

خواهش می کنم  نظر بدهید

نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/18ساعت 13:5 توسط Peyman | لينك به اين پست

جاده سبز بهشت

اگه از عشق مي شه قصه نوشت         


مي شه عاشق شد و افسانه نوشت


اگه زندگي پر از رنج و غمه


مي شه زد رنگ ديگه به سرنوشت


زندگي جاده اي از قشنگ ياس


که پر از پستي و بلندياس


با نگاه سبزمون به زندگي


بريم اونجا که دلا پر از صفاس


نگيره غروب دلگير دلمون


نشه پژمرده گل گلخونمون


تا که بامحبت و مهر و وفا


برسيم به لحظه باورمون


اگه از عشق مي شه قصه نوشت


مي شه عاشق شد و افسانه نوشت


تا که از ميون اين ثانيه ها


برسيم به جاده سبز بهشت

نوشته شده در سه شنبه 1385/03/02ساعت 18:50 توسط Peyman | لينك به اين پست

 مترسك به آسمان نگريست . آخرين پرستو هم از نظرش ناپديد شد . باد تندي وزيد و پوشالهاي تنش را با خود برد ، اما قلبش را محكم به خود فشرد آخر پرستوي كوچك به او قول داده بود كه باز مي گردد پس بايد منتظرش مي ماند . چه احساس خوبي چون اين اولين بار بود كه حس مي كرد كسي به فكر اوست كسي كه مغز پوشالي ، كت پاره و چهره ي ناموزونش را دوست داشت . نام اين احساس چه بود. ديروز شنيده بود كه پسر كشاورز به دختري كه آمده بود از لب چشمه آب ببرد گفته بود : دوستت دارم . ديروز معني اين لغت را نفهميده بود اما حالا گويي تك تك واجهاي آن برايش معني داشت . دو باره تكرار كرد: پرستو دوستت دارم!

نوشته شده در دوشنبه 1385/03/01ساعت 18:40 توسط Peyman | لينك به اين پست

ميميرم مرا در تابوت سياهي بگزاريد تا همه بدانند در تاريكي به سر

 مي برده ام

 دستهايم را از تابوت بيرون بگزاريد تا همه بدانند به آنچه مي خواستم نرسيدم

 چشمهايم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام

 روي قبرم تكه يخي بگزاريد تا مثل باران برايم اشك ريزد

 و روي سنگ قبرم چيزي ننويسيد تا همه فراموشم كنند

نوشته شده در دوشنبه 1385/03/01ساعت 18:36 توسط Peyman | لينك به اين پست


موضوعات


رفقای پیمان


.::<-اگه خوندي و لذت بردي نظر هم بده عزيزم->::.